خرید بک لینک


یادت می آید چقدر بی قرار برف و باران بودی؟ چقدر دعا کردی که آسمان ببارد که تمام راه خانه را بدون چتر قدم بزنی تا خواب ابر٬ تا آرزو، تا رویا. یادت هست که چقدر به زمستان بد گفتی که بی مهر است که هوای عاشقان را ندارد٬ که بوی برگ و تگرگ و برف نمی دهد٬ که به درد نقاشی های بی روح و شعرهای تکراری می خورد اگر آسمانش سربی باشد؟ اما حالا انگار چیزی در ذهنت گم شده. خاطره ای خیال ٬ حرفی در تو به خواب رفته که صدای هیچ پرنده ای بیدارش نمی کند. اگر پرنده ای نباشد٬ نسیمی نوزد٬ گلی نشکفد، بهار قرار است بیاید در این شهر خسته چه شوری به پا کند؟ حالا تو دور از آن همه بی قراری و دعا های روشن به دنبال چترت تمام خانه را زیر و رو کن و یک نفس عمیق بکش. شاید روزی چلچله ی گمشده ای از آسمان ما هم عبور کند.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 13 اسفند 1392 ساعت: 14:00

صفحه بندی