خانه ی کودکی ام در یک کوچه ی بزرگ بن بست بود که هیچ وقت از دست ما بچه ها آسایش نداشت. جای امنی بود برای بازی و شادی و هیجان. تنها وصله ی ناجور آن خوشی، پیر مرد بد اخلاق و ترسناک و عبوسی بود با ابرو های گره خورده و سبیلی عجیب و غریب و پر پشت. که همین دلیل نامی بود که رویش گذاشته بودیم: عمو سبیلو! هر وقت بازی ما به اوج می رسید او هم پیدایش می شد و شاکی از سر و صدای ما، آنقدر غر می زد که والدین مان سر می رسیدند و آن همه هیاهو و خوشی با عذر خواهی آنها و دعوا کردن ما تمام می شد. تا اینکه یک روز تعطیل که از استراحت بعد از ناهار اهل خانه سو استفاده کردیم و قرار یک گل کوچیک حسابی رو با بچه ها گذاشتیم. اتفاقی که نباید بیفتد افتاد. مدت زیادی از بازی نگذشته بود که یک شوت سنگین توپ را به جای دروازه به سمت پنجره ی خانه ی عمو سبیلو فرستاد. صدای شکستن شیشه، ما را از ترس میخ کوب کرد و پدر مادر هایمان را در حالی که برای ما خط و نشان می کشیدند به کوچه کشاند. صدای باز شدن در خانه اش که آمد، گوش ها همان غرغر همیشگی را این بار نا مفهوم تر شنید. اما کمی که گذشت، خنده ی بچه ها به آسمان رفت. او با دیدن قهقه ی ما و لبخند محو بزرگ تر ها ساکت شد و با فهمیدن جریان، خودش هم به خنده افتاد. دلیل آن خنده ظاهر آشفته ی او به علت پریدن از خواب سر ظهر نبود. آن روز همه مان تازه فهمیدیم که عمو سبیلوی ترسناک ما دندان ندارد!