هر وقت حرف از سبیل می شود نا خود آگاه همه ی ما یاد یک سری سبیل های معروف می افتیم. مثل چارلی چاپلین، پوارو و یا مرد های لوتی و با مرامی که قدیم تر ها می شد در محله های مختلف دیدشان. مردانی چهار شانه با یک دستمال لنگی و یک کلاه روی سر. اما من راستش را بخواهید من همیشه این طور مواقع یاد مردی می افتم که تمام دوران کودکی هر وقت تنها می شدم احساس می کردم پشت سرم ایستاده. یک مرد درشت هیکل با سبیل هایی حسابی پر پشت. آن هم از آن مدل سبیل ها که مثل یک چتر بزرگ روی لب هایش را پوشانده بود و شباهت عجیبی به مرد دستفروش نزدیک مدرسه مان داشت. نمی دانستم این آقا از جان بچگی های من چه می خواست. سبیل های او برای من شبیه یک کابوس شده بود که تعقیبم می کرد. کوچه، خیابان، مدرسه، همه جا. تا اینکه روز ها گذشت و من بزرگ شدم و خودم هم صاحب سبیل هایی نسبتاً پر پشت شدم. حالا هر وقت خودم را در آینه می بینم یاد آن مرد می افتم. مردی که همیشه پشت سرم بود و تا به پشت سرم نگاه می کردم در سایه و پیچ کوچه و پشت درخت پنهان می شد. آن مرد عجیب شبیه امروز من است.