خرید بک لینک
همین چارخانه های پیراهنت می گویند که یک پارچه آقا شده ای. درست مثل بند خیس رخت که مادری مرا از تراس خانه جار می زند. بعضی وقت ها دلم نمی آید قطره های سر آستینت هم هدر بروند. می دوم گلدان شمعدانی را می آورم. می گذارم آن لبه، پشت نرده ها تا غنچه ها چکه چکه آب بخورند. تو نمی فهمی اما. نمی فهمی از روی عمد، دکمه ها را شل می دوزم که هی بیفتند و من هی بدوزم شان که تو دیرت شود، معطل بمانی و چشم بدوزی به نخ و سوزن من. تو حتی نفهمیده ای که من دست زده ام به ترکیب دوخت این لباس. جیب سمت چپ را شکافته ام و برده ام سمت راست. چرا؟ خب راست و دروغش کردن دانشمند ها. می گویند تلفن همراه برای قلب ضرر دارد. این عاقلانه ترین کار عاشقانه ای است که از دستمان بر می آمد. می دانی؟ وقتی که نیستی جا لباسی خالی توی کمد فقط یک میله ی منحنی فلزی نیست. یک شعر سپید غمگین است که وزن هم ندارد. تو اگر همه ی اینها را می دانستی به خاطر شستن پیراهن هایت با دست، نگران پوست دست مادرت نمی شدی.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 11:24

صفحه بندی