خرید بک لینک

در قوطی را که باز کردم مولکول های هوا بوی قهوه را از دودکش خانه به اتاق همسایه کشاند. لخ لخ کنان به نشیمن رفتم. همین که تن خسته ام را روی کاناپه ی قهوه ای رنگ پرتاب کردم صدای جیغ کتری روی گاز آشپزخانه را شنیدم. هرگز نمی دانستم چنین خانه ی بزرگی داریم که حد فاصل میان آشپزخانه تا نشیمن، جوشیدن یک کتری آب است. بوی قهوه از دودکش های بینی من هم بالا رفت. از پنجره ی آشپزخانه، زردی ماه، میان تمام آن بلندی های سیمانی فریاد می زد. آن شب زیر سقف آیینه کاری آسمان، بوی پیچ امین الدوله را به درخت آرزوها گره زدیم. جیرجیرک ها این پا و آن پا کردند تا سمفونی عاشقانه ی ما را بنوازند. وقتی تمام شهر به خواب فرو رفت تو آن شب به ماه خیره بودی و من امشب محو خاطرات و چشمان تو. چشمان تو آرامشش را از شب قرض می کند. زنگ در را بزن. شب را به خانه بکش و یک فنجان قهوه در این شب شهاب باران، مهمان دلم باش.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 11:26

صفحه بندی