خرید بک لینک

نگاهم را به لا به لای کاغذ های کوچک مچاله شده به بیرون پرتاب می کردم تا شاید کسی از آنها به گرمی استقبال کند اما هیچ فایده ای نداشت. دلم پر بود و صندلی کنارم خالی. قلم، قید رفاقت با دست هایم را زده بود و انگار می خواست دستم را قلم کند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا با من هم دست نباشند. سکوت کلاس و هیاهوی ذهن پریشان من. راستی تمرکز هم واژه ی قشنگی است که این روز ها حسابی با من غریبگی می کند. دوستان یک پس از دیگری از کنارم می گذشتند و از جلسه ی امتحان خارج می شدند و به من هم توجهی نمی کردند. دنبال موقعیتی بودم تا... این آخرین باری است که به انتظار این موقعیت ها می نشینم. این بار به خیر بگذرد از امتحان بعد شک نکن سراغ هیچ فکر شومی نمی روم! اما راستش خودم هم این حرف ها را باور نداشتم و می دانستم دوباره امتحان بعد هم همین آش است و همین کاسه. تا چشم چرخاندم دیدم من مانده ام و کلاسی خالی و سکوتی که بالاخره شکسته شد اما با صدای استاد. با معلوم الحال بودن نتیجه ی امتحان حالا چاره ای ندارم جز اینکه بنشینم و تراژدی آن روز را توصیف کنم.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 13 اسفند 1392 ساعت: 11:11

صفحه بندی