خرید بک لینک
یکی از بزرگ ترین لذت های دوران کودکی ام، سفر به یک دهکده ی کوچک و بکر کوهستانی بود. به باغی سرسبز در دامنه ی البرز. دیوانه ی آن دهکده ی خلوت بودم با عطر خوش سبزه. دیوانه ی گشت و گذار در کوچه های خاکی اما تمیز و باغ های پر درخت کنار رودخانه. به دنبال صدای دارکوب و سینه سرخ، دلبسته ی پروانه ها و ملخ ها و سنجاقک ها. مشتاق شنیدن صدای جیر جیرک ها وقت غروب و عاشق دیدن کرم های شب تاب که در تاریکی شب کنار جوی آب باغ، ردیف می شدند. و ستاره ها آسمان بی نظیر و روشن و پر از ستاره ی آنجا. یک بار که به جستجو رفته بودم راهم به یک کوچه باغ خلوت افتاد. در انتهای آن راه، به یک درخت بزرگ گلابی رسیدم که شاخه ی قطوری از آن خم شده بود و جای مناسبی برای نشستن فراهم کرده بود. از آن روز آن کوچه باغ و درخت گلابی اش برای چندین سال، دنیای من شد و مثل یک مخفی گاه، مثل یک گنج از آن قسمت مراقبت می کردم. چه چیز ها که زیر درخت در خاک پنهان کردم تا سبز شوند. از نامه و برگه ی امتحان ریاضی گرفته تا یک مشت هسته ی گیلاس و گردو و گل سر خواهر کوچکم. پا به دنیای آدم بزرگ ها که گذاشتم از آن بهشت دور و دور تر شدم تا دیروز. دیروز که بعد از پانزده سال باز به آن روستا رفتم که دیگر خلوت نبود. باغ هنوز باغ بود اما بی درخت تر، بی صدا تر. کوچه ها هنوز خاکی اما نه چندان تمیز. رودخانه هنوز جاری اما نه چندان پر آب و نه چندان زلال. ولی کوچه باغ، دنیای محبوبم، درخت نازنینم، یادگار هایم ناپدید شده بودند. و به جای آنها یک ویلای بزرگ سیمانی نشسته بود. جا خوش کرده بود روی تمام گنج کودکی های من. نمی دانم درخت گلابی ام را چطور بریدند یا آن همه پرنده، پروانه، سنجاقک و کرم شب تاب به کجا رفتند. اما می دانم ما آدم ها بی آنکه بدانیم، زندگی های زیادی را به طبیعت بدهکار می شویم. فقط خدا را شکر که هنوز ستاره هایم را از آسمان آنجا ندزدیده اند.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 13 اسفند 1392 ساعت: 11:11

صفحه بندی