از بچگی همیشه عاشق این بودم که بعضی چیزها را روی بعضی صفحه ها بنویسم. مثلاً خودکار آبی را بردارم و روی گلبرگ رز قرمز بنویسم: سرکار خانم گل سرخ. یا اینکه با ناخن گیر، لبه ی میز کامپیوترم یک شکلک لبخند بکَنم. از کار های تکراری اما بیزار بودم. اینکه مثلاً با انگشت روی صندوق عقب ماشین ها بنویسم: لطفاً مرا بشویید! اواسط بهار سالی که داشتم کلاس اول ابتدایی را تمام می کردم خودم اسمم را روی جلد دفترم نوشتم که این یک اتفاق قشنگ بود که بزرگی اش را فقط خدا می فهمید. بزرگ تر که شدم گاهی می رفتم یکی از خرت و پرت های رنگی جلوی میز آرایش را بر می داشتم و روی آینه می نوشتم: این نیز بگذرد. این طور وقت ها همه می فهمیدند که حالم خوب نیست و یک روز های بدی هست که منتظرم تا بگذرد و می گذشت. بدون اینکه لازم باشد تلاش کنم. کم کم نوشته شدن اسم و فامیلم روی بعضی کاغذ ها خیلی مهم شد. روی سر برگ کاغذ امتحان های دانشگاه یا فرم درخواست وام در یک موسسه ی مالی. اما هنوز نمی دانم مهم ترین کلمه ی زندگی ام را چه کسی و روی کدام برگ خواهد نوشت.