تا خدا هست زندگی باید کرد...
-
تاریخ: 1392/11/17 ساعت: 0:21
همه میگن تا شقایق هست زندگی باید کرداما من میگم...دیگه شقایق های این دور و زمونه ارزش ندارهکه بخوای ب خاطرشون زندگی کنی یا زندگی نکنیپس میگم تا خدا هست زندگی باید کرد...
تقصیر دستور زبان است...
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 23:43
تقصیر دستور زبان است که...بعد از من و تو "ما" نمی آیـــــد..."او" می آیـــــد....
صبر ایوب
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 23:8
خدایا!صبر ایوب را به رخم نکش،عشقم را درآغوش رفیق دیدم دم نزدم...
اغــ ـوش...
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 13:33
تآغوشی که برای تو گشودم...زانو هایم را بغل کرد...
حــــ س خوبیست...
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 13:9
حس خوبی است ! دیدن و بودن تمام آنهایی که دوستشان داری.آنان که از آغاز گرمای نفسهاشان تلخی هایت را زدود و بارها چیدن خوشه ی بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره کردی ... چه نعمتی است اینجا قدم زدن و سر مستانه از درد خویشتن رهایی یافتن و اندکی آسوده گشتن.اینجا می شود غبار را زدود . خاک عکسهای کهنه ر...
سنگ صبورم...
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 10:29
تو میخواستی بشی سنگ صبورم...تو شدی سنگ و من هنوز صبورم !!!
شــــ ـرم دارم...
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 10:27
شرم دارم به مادرم بگویم:آن که به خاطرش قلبت را شکستم.......تنهایم گذاشت......
صــــبورمــ
-
تاریخ: 1392/11/15 ساعت: 23:20
ز چشمت دورم هنوز پر از عشق و غرورم هنوز قبول است عمر خویها کم است ولی با توم پس صبورم هنوز
[عنوان ندارد]
-
تاریخ: 1392/12/17 ساعت: 11:4
صدای تیر برد از دهان کلامم را..ستاره پرپر شد..نسیم از نفس افتاد..رنگ ماه پرید..دگر کجا ببرم حرف نا تمامم را....
به همین سادگی..........
-
تاریخ: 1392/12/17 ساعت: 10:51
به تو من خیره می گردم ؛به این جنگل ...به این برکه ...به خط نور ... به این دریا ...به رقص آب ...به این افسون بی همتا ...چه باید گفت؟کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛بگویم لحظه ای از تو ...از این زیبائی روشن ،از این مهتاب ...بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛بخندم با تو لختی در کنار آب ...زبانم گنگ و ذهنم ک...
[عنوان ندارد]
-
تاریخ: 1392/12/17 ساعت: 10:45
واژه سکوت ، نیازی به مترجم ندارد بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!! ولی بعضی حرفارو ،نه میشه گفت،نه می شه خورد! می مونه سردل! میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سكوت! میشه همون وقتایی كه خودتم نمی دونی چه حالی داری.
بنویس
-
تاریخ: 1392/12/13 ساعت: 11:17
از بچگی همیشه عاشق این بودم که بعضی چیزها را روی بعضی صفحه ها بنویسم. مثلاً خودکار آبی را بردارم و روی گلبرگ رز قرمز بنویسم: سرکار خانم گل سرخ. یا اینکه با ناخن گیر، لبه ی میز کامپیوترم یک شکلک لبخند بکَنم. از کار های تکراری اما بیزار بودم. اینکه مثلاً با انگشت روی صندوق عقب ماشین ها بنویسم: لطفاً م...
کوچه باغ
-
تاریخ: 1392/12/13 ساعت: 11:11
یکی از بزرگ ترین لذت های دوران کودکی ام، سفر به یک دهکده ی کوچک و بکر کوهستانی بود. به باغی سرسبز در دامنه ی البرز. دیوانه ی آن دهکده ی خلوت بودم با عطر خوش سبزه. دیوانه ی گشت و گذار در کوچه های خاکی اما تمیز و باغ های پر درخت کنار رودخانه. به دنبال صدای دارکوب و سینه سرخ، دلبسته ی پروانه ها و ملخ ه...
امتحان
-
تاریخ: 1392/12/13 ساعت: 11:11
نگاهم را به لا به لای کاغذ های کوچک مچاله شده به بیرون پرتاب می کردم تا شاید کسی از آنها به گرمی استقبال کند اما هیچ فایده ای نداشت. دلم پر بود و صندلی کنارم خالی. قلم، قید رفاقت با دست هایم را زده بود و انگار می خواست دستم را قلم کند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا با من هم دست نباشند. سکو...
نفس های آخر زمستان
-
تاریخ: 1392/12/13 ساعت: 11:7
دیگر نفس های آخر زمستان است. باید فکری به حال این روز های آخر کرد. روزهایی که نه رنگ و بوی سرما را دارد و نه می شود به بهاری بودن شان اطمینان داشت. تنها چیزی که معلوم است همین روز های پر از اضطراب و دلهره ی آخرین ماه است. شاید لباس جدید بپوشم. با کفش های نو خیابان ها را طی کنم. اما قصه مدام تکرار می...
[عنوان ندارد]
-
تاریخ: 1392/12/10 ساعت: 10:38
سلام عشق من، سلام امیدم، پناهـــمعمارم باورت میشه ۲ ماهه که باهمیـــم؟؟؟تو تک تک لحظه ها و ثانیه هاش؟؟لحظــه هایی که باهم خندیدیم و اشک ریختیم، لحظه هایی ک از دوریه هم گله کــردیم و از لحظه هایی ک کنارهم بودنمون باورمون نمیشد.تو تک تک لحظه هام خـــدامو شکـــرمیکنم ک فرشنه ای مثل تورو بهم دادهتو بی ن...
قلبم شکست
-
تاریخ: 1392/12/9 ساعت: 22:31
عمار قلبم رو شکستی........یه دفعه رفتی............................من غلط کردم......دارم گریه میکنم برگرد نفسم.......بیا چت
[عنوان ندارد]
-
تاریخ: 1392/12/8 ساعت: 10:43
چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده امو تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده استسالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشتهزمزمه های لرزان و اشکهای ریزاندیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوندبه انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده اممرگ نیز مرا لایق بردن نمی داندبه کجا پناه ببرم
سکوت وتنهایی
-
تاریخ: 1392/12/8 ساعت: 10:34
سکوت اتاقم را دوست دارمو آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکستبغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم دادتاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم بردحتی با برق نگاهمچشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته امچرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود
[عنوان ندارد]
-
تاریخ: 1392/12/8 ساعت: 10:16
یه نفس دور از تو بودن واسه من ماهی و سالیبا یه عکس و چند تا نامه پر نمیشه جای خالی میون بود و نبودت جای خالیتُ حساب کنوقت اومدن تموم ثانیهها رو جواب کنیه عالم فرقه میون از جدایی دق آوردنتا با دستای قشنگت تو خود عاشقی مردن چشممُ به گریه بنداز فکر نکن تو عشق فقیرمضرب تو ضربهی ساعت زنده میشم و میمیرم ق...